
هرگز نمی خواهم که نگاهت برایم خاطره گردد
هرگز نمی خواهم هُرم داغ نفسهایت سرد شود
هرگز نمی خواهم در دل محراب سرد شبهای زندگی، تو را عاجزانه طلب کنم
تو در اشتیاق من، در درخشش چشمان بی طاقتم، در عطش نگاهم، شورم را نمیبینی...
من با هرکلامی غیر تو بدرود گفته ام
غیر تو که بهانه ثبت لحظه ها و بهانه همه دلتنگی ها یم هستی ...
برای داشتنِ گرمای نگاهت از دروازه های آتشین دوزخ، از خشم الهی گذشتم...
خداوند در ما دمید و هرکه خدا در او بدمد عاشق می شود
من تا به ابد عاشقم چرا که از شراب ازلی او نور گرفته ام...
دوستت دارم
دوستت دارم
از متن نامه ی یک سرباز به همسرش
با تفنگی که بر دوش
کمی از این رخنه ای که کرده ایم در آنها
و ساعتی که تنظیم شده روی پنج
نمی دانم چرا ؟
اما قرار نبود غم انگیزتر باشد همه چیز اینقدر
برای ما /که دیگر نشنوی تمام که می شود روز
عبور آوازم را در ساحل
چطور بگویم
در واقع بی وقفه تو را دوست داشته ام
و دیگر هیچ
اما تفنگی که دارم بر دوش
می دانم چه هولناک امانم نمی دهد اما
قربانت تا ساعت پنج
ارزو
چون برآنجا گذرت ميافتاد به سروپاي تو لب ميسودم
كاش چون ناي شبان ميخواندم به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم ميگذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره ميتابيدم
ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا ميديدم
كاش چون آيينه روشن ميشد دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا ميكرد
در دل باغچة خانة تو .
