تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

                        
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

سلام دوستان عزیز

امیدوارم غرق در خوشبختی رسیدن به آرزوهایتان باشید


        پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

       پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

        پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است

        پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

        پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

        بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

        پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

        بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

          بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

          پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

           مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم

          پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است

        مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود


نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزین

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

                  

                       

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

                        
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

دلمان خوش است که می نويسيم
و ديگران می خوانند
و عده ای می گويند ,
آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است
به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست
بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند
يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم
و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است
به شب های دو نفری و
نفس های نزديک
دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی و چشيدن
لذتی و وقتی چيزی مطابق
ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم
و چه ساده می شکنيم
همه چيز را
............


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

            
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

مهرباني كن پشيمان ميشوي
گر ببيني اشك لرزان مرا...
گر بخواني از درون ديده ام
داستان عشق پنهان مرا...
مهرباني كن كه باران هاي خوب
مهربان با خوشه زاران مي شوند...
رنگ ها و عطر ها و نور ها
اشنا با نو بهاران مي شوند....
مهرباني كن كه هيزم هاي سرد
گرم اغوش اجاق كوچكند...
پرده ها اين پرده هاي رنگ رنگ
مهربان با اين اتاق كوچكند...
مهرباني كن كه پيچك هاي باغ
نغمه هاي مهرباني مي زنند..
شادمان بر چهره ديوار ها
بوسه هاي جاوداني مي زند...
گر سخن از مهرباني سر كنم
بس كه بسيار است حيران مي شوي..
رو متاب از مهرباني رو متاب
مهرباني كن ((پشيمان ))مي شوي..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

                     
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

         
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

  بارها به من گفته بودند که عشق بی آنکه در بزند می آید

                                       با فانوسی در دست و برقی در چشمان.

                           و امروز عشق در اتاق دلم نشسته است و به من لبخند می زند.

           به تو فکر می کنم و از خود می پرسم آیا می توانم کنار تو بمانم؟

              از تو با چه کسی صحبت کنم؟

                    چه کسی باور می کند که بهشت را در دستهای تودیدم؟

               حرفهای دلم که برای توست،از گفتگوی موج ها با ساحل زیبا تر است.

                                                       اما از سکوت تو زیبا تر نیست.

         دوست دارم حرفهایم در قلب تو خانه داشته باشند.

          و تو با انگشتانت روی شیشه مه گرفته بنویسی:

      ((اگر چراغ عشق روشن باشد،هزارکوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد.))

      اگر بتوانم در گوشه قلب تو جای دنجی برای خودم پیدا کنم،

                                         تمام مدت انتظارم به بیهودگی نگذشته است.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

  
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

نگاهم در نگاهش ساعت ها خیره ماند

            حرفی برای گفتن نداشتیم

                        قلب هایمان در نجوا بودند

نگاهمان عشق را فریاد میزد

                      هوس بوسیدن لب هایش آزارم می داد

ولی...

        عشق مقدسمان را با هوسی زود گذر آلوده نساختم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

           
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

قشنگ ترین صدای زندگی ام ،

                                                  صدای تپش های قلب توست.

 و قشنگ ترین تصویر زندگی ام

                                                     نگاه پر مهر توست.

                                                  همیشه کنارم بمان و بدان 

                                                                                       دوستت دارم.

 


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

         
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

 

چشمهايم برای تو

 

تويي که سرشارترين نگاهم همواره پيشکش توست .

 تويي که زيباترين لبخندم همواره هديه توست .

 تويي که صادقانه ترين سخنانم را بي کم و کاست برايت بازگو مي کنم ...!!!

 تويي که ساده ترين خواسته هايم را بي کم و کاست از تو مي خواهم ...!!!

 تويي که ذره ذره تمامي دنياي مرا از آن خود ساختي.

 تويي که ذره ذره تمامي وجود مرا تسخير خود ساختي .

تويي که در تمام وجودم شور و عشق را پديد آوردي.

 تويي که هر لحظه بودنت مرا آرامش است ...!!!

 تويي که تمام زندگي مني ، تويي که شب را برايم ستاره آوردي ...!!!

 تويي که هرگز لحظه اي از خاطرم دور نبوده اي.

 تويي که مي خواهمت ، تويي که نباشي ميميرم ...!!!

 تويي که همه ي مني ...!!

 مني که بي تو هيچم ...!!

 بي تو هيچم ....

بي تو هيچم ...

 بي تو  هيچم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

                   
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

* خدای من * 

مهر دلدار تنها خرمی بخش جان من بوده است .

شبها برایم تراته ی نیکبختی می خواند و سپیده دمان بیدارم می ساخت تا

مفهوم زندگی و رازهای طبیعت را در برابرم هویدا سازد .

مهری آسمانی و سرشار بود رشک و آز را نمی شناخت و هرگز به روحم

 آسیب نمی رساند . یک همدلی ژرف بود که جانم را

در نهر شادمانی شستشو می داد

و مرا سخت گرسنه ی محبتی می ساخت

 که پس از سیری به جانم غنا می بخشید .

 و دستی لطیف داشت که بی آن که دلم را بیازارد ،

 بدان امید بخشیده و زمین زیر پایم را فردوس برین ، و زندگی ام را

 رؤیایی زیبا می ساخت . بامدادان که در کشتزاران گام می زدم ،

 در بیداری طبیعت ، نشان ابدیت را می دیدم و کنار دریا که می نشستم ،

 خیزابه ها ترانه ی جاودانگی را به گوشم می آوردند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

IN THE NAME OF GOD

 

سلام

آن شب سقوط کرد همين جا کنار من

از آسمان ستاره ي دنباله دار من

من مات مانده بودم و حرفي نميزدم

تنها صداي باد و فقط زار زار من

اصلاًٍ چرا ستاره ي تابنده اي چنين

يک بار هم رصد نشده در مدار من

وقتي سوال کرد خدا ازخودش چرا

افتاده است روي زمين شاهکار من

آن وقت آن ستاره ي روشن پريد و رفت

 ديدم که شعله ور شده دار و ندار من

گفتم که اي ستاره زيبا کجا کجا؟

بعد از سالها خزان انتظار من

اما ستاره هيچ صدايي نمي شنيد

تنها صداي باد و ففط زار زار من

پيچيده بود شعر خدا در گلوي باد

غمگين ترين ترانه ي پروردگار من

حسي غريب وزن غزل را گرفته بود

تاثير شوم فاصله بر ساختار من

يا من هزار بار نوازنده تر شدم

 يا دست برده است کسي در سه تار من

يک شب سقوط کرد و شبي ناپديد شد

در کهکشان ستاره دنباله دار من

 

وقت رفتن رسيده

ولي رفتني که برگشتن آن نزديک است

يک کمي خنده واسه روزاي باروني دارم

که مي خوام توي جيبم نزديک قلبم بذارم

يه بغل خاطره از تو توي کوله بارمه

يک کمي اشک و گلايه لاي دستمال پيچيدم

وقتي دلم  تنگ تو شد

غم تو  توشه ي راهمه

 

دست خالي به خانه خدا رفتم


خدا هم دستهاي خاليم را


با دستهاي تو پر كرد

 

 

يک بار خواب ديدن تو به تمام عمر مي ارزد

پس نگو روياي دور 

 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده اي

  كه دور دور رفته اي

 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم

 و اشكهاي خداحافظي را

براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

                                                 خيلي دير

هــــوا آفتـــــابي سـت

 مرا زير چتــر خود ببر

فقط زير چتـــر تـو

باران مي بارد !

 

به چشمي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت

به کسي سلام نده اگه خداحافظي در پيش است

دست کسي را نگير اگه رها خواهي کرد

به کسي نگو دوستت دارم

اگه ديگري در فکرت است ...

 

کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...

بايد رفت....

بايد حصارها را در هم کوبيد...

بايد ....بايد ها را انکار کرد...

بايد واژها را

مانند اشکهايم رها کنم

بايد زندگي کنم...

بايد..براي بايد ها باشم....

 

قلبم از بايد ها تير ميکشد....واژها از بايد ها خسته اند.....دلم ميخواهد بروم...

بروم جايي که دريايش..هميشه آرم است..

واژه اش...

واژه ي آسمان است...

مهتابش هميشه نوراني....

 

جايي که انتهاي قلبم آنجاست..

جايي که واژه نداند کجاست...

فقط ميخواهم بروم.....

 دلـم ميخواهم.....ب ـ ر ـ و ـ م !!

 

اينبار:

رفتن

از آن تو

و ماندن براي من

کاش سهم تو هم: مان...

نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل مي شد

محکوم بود به حرام

و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست

دور روياهايم ديوار مي کشم قبول ؟

اما قول نمي دهم که اگر روزي در نگاهت گم شدم

دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ...

کاش شهامت اعتراف

زير شلاق چشمانم را داشتي

 

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره ميکردم

مرداب ساکت بود و مرا نيز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولي غمگين

و دل پر دردي دارد

حتي تکان هم نمي خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

ديگر مرداب نيست!

با همه اينها

ناگهان از او بدم آمد

متنفر شدم

چون از بي تحرکي و بي تعصبي

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 يادتان باشد

مرداب نمانيد...

 

من سراپا بغضم
هيچکس را فراموش نکردم اما
خود فراموش شدم
ناله هايم تلخ است
بغض تنهايي من را تو نخواهي فهميد ....
تو نخواهي فهميد

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

قلب شیشه ای

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

این قلب برای توست

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

تقدیم

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

عشق یعنی...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

تقدیم به تو که....

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

دوستی

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط شهرام  |