ماندن یا رفتن؟؟؟
فاصله میان ماندن و رفتن فقط یک قدم است
و فاصله میان سعادت و پشیمانی...
عجب دنیایی.....
فاصله میان ماندن و رفتن فقط یک قدم است
و فاصله میان سعادت و پشیمانی...
عجب دنیایی.....
سایه ها گم می شوند، مردمان می گذرند
همه کس
همه جا در گذرند.دل من باز هوایت دارد
لیکن عاشق نیستم
من که چشمانت را حس نکردم هر گز
دستهایت را در دست نگرفتم هرگز
من صدایت را نشنیدم هرگز
جز کلامی کوتاه
پس من عاشق نسیتم
من در آن سوی بهار شیفته ی برق نگاهت نشدم
در خزان بی برگ عاشق زنگ صدایت نشدم
پس من عاشق نسیتم
من فقط محو دل پاک توام
نگو اگر نا مهربان بودیم و رفتیم
چون اینا دلیل کافی برا رفتن نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم

در كمين اندوه هستم
بانو
مرا درياب
به خانه ببر
گلي را فراموش كرده ام
كه بر چهره اممي تابيد
زخم هاي من دهان گشوده اند
همه ي روزگار پر.ازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره درياب
در اين خانه
جاي سخن نيست
زبا بستم
عمري گذشت
مرا از اين خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگماني
به خوناب دل
خاموشي لب
اشك هاي من بسته
بر صورت من است
هيچكس يورش دل را
در خانه نديد
بانو
من به خانه آمدم
و ديدم
كه عشق چگونه
فرو مي ريزد
و قلب در اوج
رها مي شود
و بر كف باغچه مي ريزد
بانو مرا درياب
ما شب چراغ نبوديم
ما در شب باختيم

حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
مي خواستم
مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماتده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم

اين تازه نيست
قديمي است
دو نفر
همه نيستند
هميشه نيستند
خويش اند
و حس و حدسشان براي حادثه نزديك
حدس دور دارند
برادر نيستند
كه من بودم
تو نبودي
يا نمي دانم
شايد جوان بودم
شما جوان بوديد
تو پير بودي
كبوتران را دانه ندادم
يك تكه آسمان را خوب حفظ كرديم
كه وقتي تو نبودي
بتوانيم از حفظ بخوانيم
اين براي آن روزها كافي بود
زماني
با تكه اي نان سير مي شدم
و با لبخندي
به خانه مي رفتم
اتوبوس هاي انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
كسي به من در آفتاب
صدندلي تعارف كند
در انتظار گل سرخي بودم

من بسيار گريسته ام
هنگام كه آسمان ابري است
مرا نيت آن است
كه از خانه بدون چتر بيرون باشم
من بسيار زيسته ام
اما اكنون مراد من است
كه از اين پنجره براي باري
جهان را آغشته به شكوفه هاي گيلاس بي هراس
بي محابا ببينم
شهرام کریمی
مثل اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مثل رويا
چه قدر تازه و پاكي مثل ياساي تو باغچه
مثل اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مثل اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مثل اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر
تو مثل بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مثل برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مثل پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مثل پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مثل اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مثل چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مثل يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مثل يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مثل چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
خورشید برای تو ماهش برای من آفتاب مال تو مهتاب برای من
روز بلند گرمای تابستان هر دو برای تو زمستان برای من
در پشت پرده ی سرا بهاران برای تو و خزان برای من
تا ابد دیدنت را نمی خواهم صدسال برای تو لحظه ای برای من
راز های جهان که بسیارند راز ها برای تو رازم برای من
گر شراب ناب خواهی باده را پرکن جام من برای تو سبوی خالی برای من
او را میخواهی ؟ چرا ستیزه می کنی قلبت برای تو و قلبم برای من
میان خیل رفیقان بی رقیب آن ها برای تو تو برای من
تو را دوست دارم نگاهت را کلامت را آغوشت را
تو را دوست دارم به اندازه تمام زيبايي هاي دنيا
نه کم است تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها
بازم کم است تو را دوست دارم به اندازه تمام دنيا
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس مي کنم
در هر نفس عطرت را حس مي کنم
با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را دوست می دارم
ديگر در پس کوچه هاي خاطرات جستجويم نکن
مرا نخواهي يافت که من در تو محو شده ام و چه در آميختن زيباي !!!!!
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...
بيا اي دوست با من باش كه من تنها ترين تنهاي دنيايم
آخرش يروز دستتو باز ميكني ميبيني نيست.قطره قطره
چكيد و بدون اينكه بفهمي دستت پر از خاطره شده
يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم
پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم
قلعه ی تنهایی
آه اگر روزی نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه ی سنگین تنهایی
چهار دیوارش از هم پاشد
آه اگر دستان خوب تو
حامی دستان من باشد
قلعه ی سنگین تنهایی
چهار دیوارش از هم پاشد
آه اگر روزی صدای تو
گوشه ی آواز من باشد
قلعه ی سنگین تنهایی
چهار دیوارش از هم پاشد
آه اگر دیروز برگردد
لحظه ای امروز من باشد
قلعه ی سنگین تنهایی
چهار دیوارش از هم پاشد
مرا محکوم کردند به اینکه گلی چیده ام
چون دستانم بوی گل می داد
هیچکس فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم.
همیشه مهربان بمانید

چه تلخ نفس میکشم و
چه تلخ است سوسوی نگاهم ازمیان هق هق گریه هایم
من چه تلخم امروز
|
دست خودم نيست |
|
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است! |
عشق من! تا اطلاع ثانوی در هيچ امتحانی شرکت نمیکنم ...
باران بدون هيچ دليلی خبر بدی برايم بود، حدس می زدم در امتحان تو رد شده باشم. زير باران می دانستم که می خواهی به من بگويی اين آخرين ديدار ماست، گرمای دستانت را برای آخرين بار در دستانم احساس می کردم، حالت غواصی را داشتم که می خواهد زير آب برود و بايد تمام حجم شش هايش را با هوا پر کند. بايد گرمی دستان ترا برای آخرين بار می بلعيدم. آخرين ها هميشه دردناکند. باران تندتر می شود و ما تنها يک چتر داريم. همين بهانه ای است تا به همديگر نزديک تر شويم، ای کاش باران شديدتر شود. اما چرا نمی گويی که برای خداحافظی آمده ای، چرا نمی گويی تنها برای امتحان آن حرف ها را به من زدی و من مردود ابدی امتحان تو شدم.
ای کاش بگويی همه آنها امتحان بود و من بگويم که مدت هاست ديگر در امتحان ها شرکت نمی کنم. ديگر هيچ استادی مرا به شاگردی نمی پذيرد و تو آخرينش بودی.
دوست داشتم در برگه امتحانی می نوشتم که تو اولين و آخرين عشق منی. دوست داشتم در برگه امتحان می نوشتم فقط تو مرا به اوج آسمان می بری. دوست داشتم در امتحان تو می نوشتم که چشمان تو دنيای نوی من است، دستانت لطافت گل های هميش بهار ...
اما برگه امتحانی برای نوشت عشق من بسی حقير بود. تو معلم من نبودی تا در امتحانت شرکت کنم، تو خدای من بودی و خداوند پاسخ همه امتحانات را می داند ...
عشق من! در برابر عشق، پهلوانان ضعيفانی بی مقدار بيش نيستند و انديشمندان ابلهانی گيج. عشق من! بپذير که ابلهان در همه امتحانات رد می شوند.
بيرون همچنان باران می آيد و من اين نوشته را به پايان نمی برم، چون واقعی نبود.
هفته گذشته با دوست بسيار بسيار بسيار بسيار عزيزی در مورد عشق صحبت می کرديم و بچث نوشته های عاشقانه پيشين من شد و اين که مدتی است عاشق نشده ام، اين دوست عزيز به شوخی گفت "پس برای همينه ديگه چيزی ننوشتی". خلاصه اين متن را نوشتم تا به اين دوست يادآوری کنم که عاشقان هميشه مجنونند، ديوانه اند و شوريده و من مدت هاست انگ جنون خورده ام. عاشق عاشق است حتی اگر معشوقی نباشد. بنابراين متن بالا کرکری دوستانه ای است بين من و اين دوست بزرگوار که يادمان باشد هميشه می شود متن عاشقانه نوشت منتهی بدون معشوق نه انگيزه ای هست و نه روحی در متن.
تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .
تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من
تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.
تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .
میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.
می دانی چرا؟
چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .
پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .
بنابراین:
هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
ای عشق من ، ای عزیزترینم:
چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی .
پس:
برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.
بنابراین:
قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم .
از بهترین روز های زندگی من بود و رنگین ترین صفحه دفتر زندگی من ورق
خورد. ولی عجب روزی بود دوس دارم همه شنبه هاپنجشنبه بود واقعن که
چه حالی داد امید وارم همتون این روزی رو که من تجربه کردم شما هم
تجربه کنید.