تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

گل
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

یه روز از تنهایی پرسیدم...  عشق از کدام چشمه سیراب میشه.؟

- گفت:معرفت

پرسیدم:معرفت کجاست؟

- گفت: همراه وفاست

                        پرسیدم:وفا کجاست؟

                     - گفت:همسایه ایمان است

                     پرسیدم:چگونه میتوانم به ایمان دست پیدا کنم؟

- گفت: به دنبال کوچه اعتماد بگرد و وارد آن شو.

پرسیدم:چگونه...؟

- چنین گفت: وقتی عشق در وجودت ریشه کرد،هرگز از تو جدا نمی شود

وقتی عشق لبریز شد به دنبالش برو...خواهی دید که ابتدا درخت معرفت از آن سیراب می شود

بعد ریشه با وفای معرفت جانی دوباره به او خواهد داد.

معرفت و وفا با ایمانی که به یکدیگر دارند به معبودشان اعتماد می کنند و راحت و آسوده بر   

 آن تکیه خواهند زد...

                             یه سوال از تو

              تو کدوم یکی از شخصییتهای این نوشته ای...؟

                             معرفت یا وفا  

 یه گپ کوچولو با تو...

اینو بدون که خیلی طول میکشه تا خدا رو با ایمان واقعی خودت بشناسی،و بعدش همون 

قدر طول میکشه تا خودت رو بشناسی...

ولی با همه این حرفا خیلی بیشتر طول میکشه تا آدمای اطرافت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

tanhai
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

beman
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

تو از قبیله ی لیلی

  من از قبیله ی مجنون

تو از سپیده و نوری 

 من از شقایق پر نور

تو از قبیله ی دریا

 من از نژاد کویرم

همیشه تشنه و غمگین

همیشه بی تو اسیرم

حدیث عشق من و تو

 حدیث ابر بهاری

به من چه می رسد

 ای دوست

از این همه غم و زاری

تو از قبیله ی لبخند

من از قبیله ی اندوه

فضای فاصله صد آب

 فضای فاصله صد کوه

تو از قبیله ی لیلی  

 من از قبیله ی مجنون

تو از نژاد کویری 

  من از شقایق پر نور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

به سوی تو  

   به شوق روی تو 

  به طرف کوی تو

سپیده دم آید  

  مگر تو را جویم 

    بگو کجایی؟

نشان از تو 

 گه از زمین گاهی  

 ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا 

   ره تو می پویم  

  بگو کجایی؟

کی ، رود رخ ماهت از نظرم  

به غیر نامت  که نام دگر نبرم

اگر تو را جویم 

  حدیث دل گویم   

 بگو کجایی؟

به دست تو دادم

  دل پریشانم  

  دگرچه خواهی ؟

فتاده ام از پا 

   بگو از جانم 

  دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من 

   نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی از حال من  ؟

تا هستم من اسیر

   کوی توام 

   به آرزوی توام

اگر تو را جویم  

 حدیث دل گویم  

 بگو کجایی؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

دیگه از خستگی هام خسته شدم   دیگه از بستگی هام بسته شدم

می زنم تیغ به بند بستگی         مگه آزاد بشم به خستگی

بسته تنهایی دیگه توی قفس      بسته لین قفس بدون هم نفس

دیگه بسته تشنگی بدون آب      خوردن فریب و نیرنگ سراب

واسه هر کی دل من تنگ میشه  تا میفهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از رو زمین پاک شده    مردی و مردونگی خاک شده

هر کی فکر خودشه تو این زمون تو نخ آب و یخ و گرمی نون

باید حرف دلمو گوش کنم        غم دنیا رو فراموش کنم

دستمو بلند کنم به آسمون         خودمو رها کنم از این و اون

دلمو جدا کنم از آدم ها           سینه مو پر کنم از یاد خدا

دیگه بسته دیگه بسته انتظار    ابر رحمت رو سر دنیا ببار

شب تار شب تار شب تار       آسمون خورشد و بردار وبیار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

ساعت ۷ غروب یک روز تابستانی...

دلم خیلی گرفته!!!!............

اینبار نمی دانم از چه باید بنویسم ؟

یا از چه کسی باید بگویم؟

نمی دانم  من هیچ نمی دانم؟

فقط این را می دانم که هر وقت دلم تنگ میشه آن وقت است که می نویسم

حالا از چه نمی  دانم؟

 من می نویسم آنچه را که در ذهنم موج می زند

در آن لحظه ی نوشتن در آن ثانیه های ساعت

هر چه که به مغزم بیاید را می نویسم فقط می نویسم که شاید بغضم بشکند که شاید از درون خالی شوم که شاید..........

ولی نوشتن را دوست دارم

گل را دوست دارم

زندگی را دوست دارم

امید را دوست دارم

آسمان ،زمین ، دریا ،پدر ،مادر، محبت ،خدا،حضرت زهرا و

عشق را دوست دارم

ولی اینبار تصمیم جدیدی گرفتم

می خواهم فقط لیلی باشم

می خواهم فقط شیرین باشم

می خواهم فقط معشوق باشم

نمی خواهم عاشق باشم

می خواهم آزاد باشم پرنده باشم می خواهم سفید باشم می خواهم زنده باشم و..

همیشه و همه حال گیتار رفیق تنهاییم بوده  فقط گیتار.......

ولی مدتی از او هم جدا شدم بعضی مواقع ترجیح می دهم به جای نوشتن یا زدن

گیتار در خلوت شب سیاه و پر ستاره با آن ماه قشنگش در سکوت و تنهایی شب 

وقتی تمام شهر را خاموشی فرا گرفت

دوست دارم  با خدا،فقط با خدا حرف بزنم

محرم رازهایم خداست با صحبت با او آروم می شم ،خالی می شم ا غم و اندوه و...

آری مدتی است که دستهایم سیم های گیتارم را نوازش نمی کند!!!!

باید فال حافظ گرفت ، باید نیت کرد و باید تقدیر را رقم زد

باید دید سرنوشت چه می شود

ولی این انسان است که می تواند

 سرنوشت خود را با دست خویش با فکر تغییر دهد

این انسان است که می تواند راهی را انتخاب کند تا به معشوق خویش برسد

می خواهم قولی به خود بدهم و آن اینست

تا عمر دارم فقط معشوق بمانم...........................

و صبر کنم می توان گفت کلید حل مشکلات صبر است

اما بعضی مواقع همین صبر کردنها ست آنچه را که در آرزوی بدست آوردنش هستی

را از دست می دهی پس خدایا چه باید کرد؟؟؟

هنوز برایم جای سوال است؟

عجب صبری خدا دارد

اگه عجله نکنم آنچه را که می خواهم شاید از دست بدهم

پس تو ای خدای من ،به من بگو چه کنم؟

من امید را در کنار صبر می زارم تا بتوان با صبر و امید به آنچه که می خواهم برسم

بار خدایا بر من رحم کن

مرا تنها نگذار که غیر تو محرمی ندارم

به غیر تو هم رازی ندارم به غیر تو دستی ندار م که   قلم را در انگشتانم

بگذارد و موقع دلتنگی هایم چیزی را بر روی کاغذ بنویسد

پس به امید تو زنده ام به امید تو زندگی می کنم

به امید تو صبر می کنم و به امید تو امید دارم

که شاید روزی به انچه که می خواهم برسم...........

آمین

 

ساعت ۱۱ شب یک روز تابستانی.....

بار دگر قلم را در دستانم گرفتم

تا آنچه را در ذهنم موج می زند را بر روی کاغذ بنویسم

اینبار نوشته هایم بوی تازه و طراوت خاصی را می دهد

اینبار نمی خواهم از دلتنگی هایم بنویسم بلکه می خواهم از امید بنویسم

آری من می خواهم از ایمان حرف بزنم از صداقت از یکرنگی از سفیدی از قشنگی ها

از دوستی ها از خوبیها

من دوباره نیت کردم ، من دوباره فال حافظ گرفتم اما اینبار با قلبی پر

از نور و ایمان

حافظ با من حرف می زند  دستانم دوباره سیم های گیتار را نوازش می کند

و افکارم دوباره دررویایی سبز قدم بر می دارد

من سر از جاده ای در آوردم که اطرافش را گلهای شقایق و یاس را در بر دارد

و من در این جاده ایستاده ام و به زیباییها نگاه می کنم و به زندگی امیدوار می شوم

کم کم دار م خودمو پیدا می کنم

من خیلی بر نامه ریزی دارم

من باید از همه چیز بنویسم و از همه کس بگویم

من را ه جدیدی را شروع کردم

امشب باید رشته ی افکارم را تغییر دهم

باید زیبا فکر کنم باید زیبا عمل کنم مگر این دنیای امروزی چقدر ارزش دارد؟؟؟

این دنیا پلی است برای رسیدن به دنیایی جدید  همان دنیایی که

 منتظر تک تک ماست

در این دنیا هر انسانی به هر مکانی به دلخواه سفر می کند

ولی سفر پایانی همه ی ما انساها یک مکان است

آن سفرچیزی نیست جز جهان آخرت

امشب   من یک صدای دیگری هستم

من یک آوای دیگری هستم

من باید خاک روی سم های گیتارم را پاک کنم

و از خوبی ،زیبایی،دوستی ،محبت و از عشق بزنم

من باید گیتارم را در همان جاده ی رویایی سبز ببرم چون

پرندگان منتظر من هستند تا آواز سر دهند

و درختان و گلها برقصند

بارها گفتم من از اعتقاد هایم دست بر نمی دارم

من از خدا ، ایمان وافکار خاصم دست بر نمی دارم

من نمی زارم ظلمی به مظلومی وارد بشه

من دوباره بر میخیزم با شجاعت با درایت و با باوری کامل به راه می ا فتم

می روم می روم  می روم تا به بالای کوه ای

و در آنجا دستهایم را باز می کنم  و فریاد می زنم....................

آری این منم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

برای طراوت زندگیم

ه ! تو از خاک نیستی. این را همه آبها می دانند و بادها که عمریست نام تو را به دشتها می گویند. تو آمیزه ای از باران بهارین و یاسهایی. نه ! تو یک دنیا عشق به اضافه صد دریا مهربانی و هزار دفتر ترانه عاشقانه ای. نه ! چه می گویم؟ تو در ظرف این کلمات کوچک نمی گنجی. حرفهایم در برابر بزرگی تو به خواب آشفته ای می ماند. به آرزوهای پریشان و خیالهای مبهم.

من لبخند را به شوق دیدن تو آموخته ام. من مهربانی را و عشق را به خاطر تو دوست دارم. اگر تو نبودی من یک سنگ خارا بودم. یک خیمه تنها. یک سکوت ممتد. یک ابر بی باران. یک چراغ شکسته. یک بهت بی پایان.

ای مهربان ترین آفریده خدا! خدا کجا تو را آفرید؟ در کوهستانهای ازل یا کنار چشمه های ملکوت؟ روی دست فرشتگان یا روی ابرهای کال؟ می دانم وقتی کار آفرینش تو به پایان رسید خدا بر بلندترین بام هستی ایستاد و ستاره ها را یکی یکی به احترام تو روشن کرد.

اگر تو نبودی آسمان یک بیشه سوخته بود و زمین یک جهنم طولانی. اگر تو نبودی من هم نبودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

به یاد تو...

هر وقت به یاد تو می افتم احساس می کنم باید چیزی بنویسم. چند خط از دریا. چند خط از ابر. چند خط از فرشته ها. چند خط از مهربانی.... در این زمانه ای که نه روی سنگها می شود چیزی نوشت و نه روی آبها برای تو نوشتن چه لذتی دارد.

باید از تو بنویسم. خوب می دانم چرا؟ وقتی در هوای تو نفس می کشم چشمهایم جز تو را نمی بینند و دستانم جز تو را لمس نمی کنند. وقتی سرگشتگی و تنهایی ام را به مهمانی خلوتم می برم و درهای خیال را بر روی خود می بندم در انتهای این بن بست هم می دانم که باید از تو بنویسم.

مهربانم! چشمهایت را دوست دارم. مرا به یاد رویاهای سبز و دلپذیرم می اندازد. دنیا را بارها در چشمهایت دیده ام. خودم دیدم که یک روز صبح خورشید پلکهایت را باز کرد و آرام از آن بیرون آمد. چشمهای خودم را نیز خیلی دوست دارم. چون هر وقت هوای بی تو بودن سنگین می شود و دلم از فراقت آتش می گیرد آن قدر اشک می ریزد و می بارد تا لایه شفافی از عطر تو شعله ها را فرو بنشاند.

هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدنم بیایی. هر چه قدر هم که دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آن قدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم...

"دوست دارم به جای پرهای پروانه نگاه تو را میان دفتر شعرم بگذارم"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

روزت مبارک مادر

وقتی تو را می بینم به یاد فطرتم می افتم که روزگاری از آسمانها هم بالاتر می زیست. وقتی چشمهای تو به چشمهایم می افتد به یاد روزهای زلال ازل می افتم که با فرشته ها روی تپه های بلورین بهشت به این سو و آن سو می دویدم و همصدا با جبرئیل به خداوند سلام می گفتم.

وقتی به من لبخند می زنی به یاد سالهای بی گناه کودکی ام می افتم که زلفهای درختان را می بافتم و با رودها به سوی دریا می رفتم. کوچک ترین دوست من سنجاقکی سرخ بود که هر روز مرا به مزرعه می برد و نام گلها را به من یاد می داد.

تو هر شب برایم از دوست داشتن و مهربانی قصه می گفتی و ستاره ای را زیر بالشم می گذاشتی تا خوابهای خوب ببینم. وقتی به آلاله ها شب بخیر می گفتم می دانستم که فردا خورشید پلکهای بسته مرا می بوسد و از خواب بیدارم می کند.

مــــــــــادر مهربانم ! این همه کلمه روشن و این همه حرف عاشقانه را تو به من آموخته ای. اگر نفس نورانی تو نبود من همنشین تاریکیها می شدم و نمی توانستم پنجره اتاقم را باز کنم.

وقتی تو را می بینم به یاد دستهایت می افتم که از همه آفریده های خدا مهربان ترند. دستهایی که گهواره زندگی را تکان می دادند تا من بی تابی نکنم.

شالیزارهای شمال و زنبقهای کوهی شاهدند که تو طاقت نداشتی گریه مرا ببینی و من اکنون به نخلستانهای جنوب و جنگلهای عاشق سوگند می خورم که هرگز اخم را بر چهره ات ننشانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

Mail By BooN
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

Mail By BooN
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

Mail By BooN
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

سخنانی در باره عشق

   عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد .
بوبن

    در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست و روی آن بنویس : « از طرف کسیکه فکر میکند تو بی نظیری
براون

    وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد ، فقط به سادگی بگو«همه اش تقصیر من بود .
جکسون براون

   اگر قرار است برای چیزی زندگی خود را خرج کنیم ، بهتر آن است که آنرا خرج لطافت یک لبخند و یا نوازشی عاشقانه کنیم .
شکسپیر

    جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه وعقل نیست .
مارک تواین
    لبخند، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، بازهم  زیباست .
کریستیان بوبن
    فقط به ندای کودک درون خویش گوش بسپار نه هیچ ......
کریستیان بوبن
    هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده .
براون

    همه زیبایی های بی پیرایه ازعشق سرچشمه می گیرند،اماعشق از چه چیز سرچشمه می گیرد؟ عشق از جنس چیست ؟ این فرا طبیعی از کدامین طبیعت جاری شده است؟ زیبایی زاده ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها . توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پیرایه است . توجه ای زنده به همه ی زندگی ها

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

عشق چیست؟

به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید

به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید

به باد گفتم عشق چیست؟ وزید

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید

به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد

و به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از دیدگا نش جاری شد گفت: دیوانگیست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

مریم حیدرزاده20050630145416haydarzadeh203
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

دوستت دارم


تاحالا کسی اينا رو به فارسی ساخته؟
من اوليشم!
فقط هم به خاطر تو.
و می خواستم بهت بگم که هنوز هم ...

 

          **                       
  **                               
     *     *        *   *      *   
*    *     *    * * *  * *      *  
*    *     *    * * *  * *   *  *  
 **** ***** **** * *   ***   ***   
                         *         
                      ***          
                                   
                                   
                    *              
                    *              
      **      *     *      *       
     *  *     *     *       *      
     *   *    *     *    *  *      
      ****    *     *    ***       
     *        *                    
     *     ***                     
     *                             
                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

عاشقانه ها...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

سلام

 

 

   دویتان به وبلاگ من خوش امدید  .  لطفا از خودتون یه اثر بگذارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

بگو اخر خدایا من چه کردم ؟   چه کردم که سراسر اه و دردم
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

دنیا کوچیکه

 

نمي خوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...


چون دنيا يه روز تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل گلی...


چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

 

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...


چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

 

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...


چون اب که هميشه پاک نميمونه...

 

نميخوام بگم که دوستت دارم...


چون منکه اصلا دوستت ندارم...


بلکه من عاشقتم...

 

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

مطالب قدیمی‌تر